تبليغاتX
خجاو
خجاو
تارنگاري هاي محمدجواد نيرومند
- گفت: دو وقت هست که استاد، تمام تلاشش رو در تدریس میکنه:

       ۱- اولین ترمی که درس میده و

       ۲-آخرین ترمی که درس میده

تصور اینکه اولین ترمَمه، که ممکن نیست، برای همین همیشه این احتمال رو میدم که این آخرین ترمیه که درس میدم!!!

- گفت: قانون اول چرتودینامیک میگه:
                                                       علم * ثروت = مقدار ثابت

  تا از ظاهر بی زرق و برقش زیاد تعجب نکنیم...

- از خلقت گفت، از ابتدایش و از اینکه تنها موجود زنده ی مطلع از راز خلقت این روزها سرش به رد صلاحیت ها گرم است...

- از "چرا"یی ها گفت و از "چگونه"ها.

- از علم گفت و از جهل.

- از واکنش های شیمیایی گفت، از آنزیم ها، از پروتئین ها و آمینو اسیدها...

- از آب گفت و از حیات.

اینقدر گفت تا مطمئن باشم که هرگز!! به نرفتن به این کلاس بد وقت و ۳ ساعته، فکر نخواهم کرد... (اگرچه مستمع آزاد باشم)

اینقدر گفت تا کلاسش ،مثل همه ی این چندبار، چون برق بگذرد و من، چون پایان زنگ ورزش در مدرسه، در شمارش روزها تا کلاسی دیگر...

او که کلاسش، این روزهای سیاه، در ردیف "رادیو پ.......دا"ی "ف.م" قرار می گیرد و به مجموعه‌ی تنها دلخوشی هایم افزوده می شود..

می روم.. تا در آخر "من" باشم و "بی آر تی" و "زمزمه" ی درسش!!!

نام دکتر صادقی این روزها برایم با واژه ی "استاد" قرین شده است.. *

---

* البته تمامی احترام و ارادتم به دکتر مجید میرزاوزیری کماکان پابرجاست...

پ.ن: چند روزیه که اینترنتم مشکل پیدا کرده و دسترسی درست و حسابی به آبهای آزاد ندارم.. امروز بعد از پیگیری و پافشاری از شاتل شنیدم که دلیلش "کارهای مخابرات در جهت تغییر زیرساخت اینترنت کشور است".

امشب "اینترانت ملی" لرزه بر اندامم انداخت!!! چاره ای باید اندیشید تا این تنها دلخوشی مان را از ما نگرفته اند...

ارسال در تاريخ سه شنبه 2 اسفند1390 توسط محمدجواد نيرومند

داشتم پیرهن از تن می کندم که جِر خورد!!

همینطور که مغموم محل پارگی رو برانداز میکردم متوجه نکته ای شدم...

امروز یک پیراهن بیشتر پاره کردم!!!

غمگین تر شدم...

ارسال در تاريخ جمعه 21 بهمن1390 توسط محمدجواد نيرومند

- حسین: «موکا»هاش به خوبی اون جایی که همیشه میرم نبود

- در حالی که پوستر «شوی عینک های دهه ی ۶۰ و ۷۰» نظرم رو جلب کرده بود گفتم: نمی دونم، من تا به حال موکا نخورده بودم، ولی پای سیبش خیلی خوب بود! محیطش جالبه، من دوست دارم.

- چیش جالبه؟

... همینطور که داشتم با حالتی جوگیر (و لحنی شبیه ایرانی های تازه از فرنگ برگشته) از جنس آدمای توی کافه و محیط جالبش که برام خیلی تازگی داشت میگفتم، به خودم اومدم.

صدامو صاف کردم و گفتم: بگذار اول ازین جوگیری خارج بشم و به خودم برگردم.

دوباره صدامو صاف کردم.. حالا آماده بودم،

- خب ببین، آدمای توش شلوغ پلوغن، تو فاز پچ پچ نیستن!!

- آره، یهو حس کردم دارم بلند بلند حرف می زنم، یه سر چرخوندم دیدم، نه بابا، کسی حواسش به ما نیست!

- خب منم از اینش خوشم اومد، آدماش تو فاز هنرمندی اند و در عین حال شلوغ بازی

از کنار مونیتور اوراق گوشه ی راهروی نسبتا متروک پاساژ رد شدیم و پا به سرمای بلوار کارگر گذاشتیم..

"دوازده دو صفر" رو از جیبم در آوردم که ساعت رو ببینم، طبق معمول با دیدن اس ام اس از فرط خوشحالی فریاد زدم

- اس ام اس دارم!!!

سمانه: معینی از من ۱.۵ کم کرده، به تو چند داده؟

یه لحظه مغزم یخ زد!!

حسین داشت حرف می زد و من چند لحظه ای بود که دیگه سیگنالی نمی دادم که دارم گوش میدم

همینطور لا به لای حرفای حسین یک آن فکرم رفت به روز تحویل پروژه

؛

- معینی به پونیا و بیتا گفته من حواسم به بچه هایی که سر کلاس فعال بودن هست! توام که سر کلاس فعال بودی! مطمئنم نمره ات رو خود معینی از این هم بالاتر می بره...

؛

یاد شب قبل از امتحان «پیشرفته» افتادم که داشتم به پونیا با اطمینان پیش بینی هام رو از امتحان میگفتم، پیش بینی هایی که بخاطر دلداری دادن به اون، با قطعیت میگفتم. از امتحان تکراری معظمی، تا نیومدنش و فرمالیته بودن برگه هاش!

پیش بینی هایی که یکی پس از دیگری غلط از آب در اومد..

و من باز هم غلط کرده بودم!!

؛

دیگه به انقلاب رسیده بودیم و با حسین از ترم های آینده اش و دغدغه یِ خاصِ شب امتحان و امتحان مدار یک و ... گفته بودم. خداحافظی کردم و سوار اتوبوس شدم...

امیدوار بودم از همه کم کرده باشه؛ لا اقل اینطوری احساس بدِ بی عدالتی نداشتم..

اس ام اس اومد،

- نگران نباش، نمره های همه هموناست، فقط از من کم کرده!!

من که از نمره هایی که بهم اضافه شده بود خبر داشتم، احساس بدی پیدا کردم!! حسی که میگفت تو به خاطر روابط نمره گرفتی نه ضوابط!!

از معینی بیشتر بدم اومد! از اینکه به خاطر نماینده بودن حقی رو برای من از نمره در نظر گرفته بود..

قبلا به اندازه ی کافی بدم می اومد ازش، از درس (ن)دادنش، از ناگهان خودمونی شدنش، از الفاظی که به کار می برد، از داوری کردنش، از مدل امتحان گرفتنش.. حالا هم که از نمره دادنش!!!

- من بخاطر نمره نماینده نشدم!!! این جمله ای بود که در حدفاصل دو گوشم می دوید..

؛

هرچند کمی تسکین دهنده بود، وقتی رسیدم خونه و دیدم از من هم نیم نمره کم کرده! و از بعضی دیگران همچنین! ولی کاملا مشخص بود که نمره ها رو سلیقه ای بالا و پایین کرده بود..

این همه گفتم و تنها می ماند یک تشکر از استاد عزیز، بابت چیزهایی که از او آموختم:

که اگر من به جایش رسیدم، هرگز این ها نکنم که او کرد!! و آنها کنم که او نکرد!!

که ادای درس دادن در نیاورم

که اگر درس را نمی دانم،بروم و بیاموزم، بعد بیایم و بیاموزانم

که به رویشان نیاورم که نمی دانم و به ریششان، پیشاپیششان، نخندم

که آنجا که نمی دانم را «چرت و پرت» ننامم

که لا اقل در ظاهر از اینکه در درس امروز آماده نیستم ناراحت باشم، لا اقل در ظاهر!

که در نمره ها دقیق باشم تا حق کسی ضایع نشود

که نمودار هم چیز خوبیست!!!!!

ارسال در تاريخ جمعه 21 بهمن1390 توسط محمدجواد نيرومند
آدم های موفق، منظم بودن...
نظم!!! اینم آرزوست.

.

میگم: اصلا آقا یکی بیاد به من بگه موفقیت یعنی چی؟ پول در بیارم؟ خیلییییی پول در بیارم؟ دانش مند بشم؟ کار مند بشم؟ علاقه مند بشم؟ نیرو مند بشم؟ 

میگم: یکی بیاد به من یه برنامه بده، بگه تو این کار رو بکن، این کار رو نکن، تا آخر ماه به اینجا می رسی، تا آخر سال به اونجا، بعد از ۱۸ ماه به آنجای دیگر..

میگه: خودتی!!

میگم: تو بده، هرکی نکنه!!!

.

برنامه ام آرزوست...

ارسال در تاريخ جمعه 14 بهمن1390 توسط محمدجواد نيرومند
آدم میتونه صبح ساعت ۸ کلاس داشته باشه تا....ظهر، ولی ۹ بیدار بشه، بشینه با اینترنت دایال آپ وب گردی و الآفی، اصلا هم ناراحت نباشه که چرا ای دی اس ال اش بعد سه هفته هنوز راه نیافتاده، یا چرا وقتی ۴ روز دیگه میانترم داره، داره وبلاگ میخونه و FB چک میکنه، یا اصلا چرا از داشتن این اینترنت کُند اینقدر داره لذت میبره، یا چه میدونم، چرا نون نداره صبحانه بخوره، چرا خونه اش سرده...

بگذریم..

پریروز یک خبر خوب شنیدم و اون اینه که اسکیپ جدید در راهه، و مهمتر این که گروه های شماره ی بعدی از الآن کارشون رو شروع کردن و باز مهمتر اینکه اسکیپ با تلاش بچه های کارشناسی و مخصوصا غیر سال بالایی ها داره ادامه حیات میده...

خیلی خوشحال کننده است این که حس کنی ادامه داره... چیزی که دوست داشتی ادامه داشته باشه، چیزی که برای تداومش تلاش کردی...

خیلی عالیه

بگذریم..

این روزها هر روز صبح میزنم بیرون و شب میام خونه..

الآن حس خوبی دارم، حس اون معدود روزهایی از دوران دبیرستان (مدرسه) که به هر دلیلی خونه میموندم..

حس غریبِ خونه بودن در این ساعت...

ساعت ۱۰:۳۰

اینجا چراغی روشن است

اینجا آفتابی؛ اما سرد است

اینجا کسی خواب است

اینجا کسی، کلاسی، پیچانده است

بگذریم

۱- یکی (و فقط یکی) از دلایلی که در وبلاگ نویسی (و خوانی)، کم رمق بودم این بود که فضای غمگینی داشت (و داره)

۲- یکی (و فقط یکی) از دلایلی که F.B رو به وبلاگ ترجیح (ترجیه یا اصلا هرچی!!!) دادم این بود که خیلی شاد و سرحال بود

۳- یکی (و باز هم فقط یکی) از دلایلی که این پست رو میگذارم اینه که این روزها F.B هم دیگه مثل قدیما شاداب نیست 

من دوباره به چاه ژرف وبلاگ فرو میروم... من این روزها چاله و چاه را با هم میکاوم

ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 آذر1390 توسط محمدجواد نيرومند
مــــزرع سبــز فلک ديـدم و داس مــه نــــو   -----   يادم از کشتــه خويش آمد و هنگـــام درو
گفتــــم اي بخت بخفتيدي و خورشيـد دميد  -----   گفت با اين همه از ســابقه نــوميـد مشو
گـــــر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلک   -----   از چراغ تـــو بـه خـورشيد رسد صـد پـرتــو
تکيــه بر اختـــــر شب دزد مکن کاين عيــار   -----   تـــاج کــاووس بــبــرد و کمـــر کيــخسـرو
گــوشوار زر و لعل ار چه گـــران دارد گــوش  -----   دور خوبـي گــذران است نصيــحت بشنــو
چشم بد دور ز خال تـو که در عرصه حسـن  -----   بيدقي راند که برد از مه و خورشيــد گـرو
آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق  -----   خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو
آتش زهـد و ريا خــرمن ديـن خواهد سوخت  -----   حـــافظ ايــن خــرقـه پشمينـه بينداز و برو

ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 دی1389 توسط محمدجواد نيرومند
دیروز، سعید رو دیدم. بعد از سلام و احوال پرسی،

- چند ماه پیش بابت تولد آرمان،بهت بدهکار بودم؛ چقدر بود؟

- اینقدری نبود، حالا چرا بعد از این همه مدت یادت اومده؟ نکنه خواب نما شدی؟

- آره اتفاقا، دو شب پیش خواب دیدم جنگ شده، منم رفتم و کشته شدم. از دیروز دارم حسابهام رو صاف می کنم.

میگفت از دیروز که این تصمیم رو گرفته، هرکی رو می خواد، جلوش ظاهر می شه. دیدم راست میگه؛ از همون تولد آرمان دیگه ندیده بودمش...

-- واقعا چقدر می تونه روی آدم تأثیر بذاره؛ ی خواب...


پ.ن.1. بابت تاييد نظرات در پست قبلي معذرت مي خوام. به گمانم خود بلاگفا "نظرات پس از تایید نمایش داده شود" رو بصورت پیشفرض قرار داده بوده، من دقت نکرده بودم.

پ.ن.2. قصد کردم که به نشانه ی اعتراض، تا وقتی مشهدم، اینجا چیزی ننویسم. خودمم نمی دونم چرا؟ :-\ الآن که خونه ام؛ دارم از فرصت استفاده می کنم...

پ.ن.3. رفتیم تهران، حرکت زدیم، برگشتیم. حالا شرحش مفصله که در سفر آینده ام به منزل میگم

ارسال در تاريخ جمعه 24 اردیبهشت1389 توسط محمدجواد نيرومند
تو سايت دانشگاهم،4 دقيقه وقت دارم تا اين پست رو بگذارم، تايمر كامپيوترهاي سايت در حال شمردنه...

فقط خواستم بگم تا وقتي تو اين دانشگاه لعنتي ه خراب شده ام، آمار پست هام همينيه كه هست...

لعنت به اين اوضاع بي اينترنتي... [عصباني] [در حال انفجار] [دود] [...بيب...]

ارسال در تاريخ شنبه 21 فروردین1389 توسط محمدجواد نيرومند

چند روز پيش اين داستان رو تحت عنوان «خيانت» در وبلاگ يكي از دوستان (خانم رحيمي) خوندم، در آخر خواسته بود كه آخر داستان رو خودمون پيشنهاد بديم، من همون موقع يك ادامه واسش نوشتم، فقط انتشار اون رو موكول كردم به اجازه ي ايشون براي پست كردنش در اينجا، حالا هم خوشحال مي شم اگه دوستي اون رو ادامه بده، شايد خودم هم ادامه اش رو نوشتم [نیشخند].

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرد هر شب مهمان دعوت می‌کرد و همسرش با گشاده‌رویی از مهمانان پذیرایی می‌نمود. مهمانان که اغلب فامیل‌های زن بودند،تا نیمه‌های شب می‌ماندند. دور هم خوش می‌گذشت.

یکی از شب‌های پاییزی، زن به این فکر می‌کرد که چرا شوهرش هنوز به خانه نیامده است. نگران بود. فکری به خاطرش رسید. سوئیچش را برداشت و به خیابان‌های خلوت شهر پا گذاشت.

در حال پارک کردن اتومبیل بود که او را دید، در حالی که دستش در دست یک دختر 16 ساله بود. پیاده شد تا به سمت شوهرش برود. مرد تا چشمش به همسرش افتاد، سوار اتومبیل خود شد و در حالی که همسرش از اتومبیل آویزان بود، پدال گاز را فشار داد. زن روی زمین کشیده شد. بدنش کبود شده بود...

بغض گلوی زن را گرفت. دختر 16 ساله، دختر خاله‌ی خود او بود.

پ.ن: خب کی می‌تونه بگه پایان داستان چیه؟

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نيمه هاي شب، با بدن کبود به خانه برگشت. خانه ای که در و دیوارش او را به یاد شوهرش می انداخت و دوباره حس نفرت تمام وجودش را فرا مي گرفت.

چکار باید میکرد؟ وقتی به خود آمد كه ديد در اتاق بچه هاست و دختر کوچکش را در آغوش گرفته و قطرات اشک, از گونه هايش بر روی لباس دخترك میریزد. دیوانه وار تكرار مي كرد: عزیزم, عزیزکم...

زمزمه کنان دخترک را که هنوز خواب بود از اتاق بیرون آورد و بر روی کاناپه در اتاق نشيمن گذاشت, درحالی که چشم از او برنمی داشت, در افکار مبهمش غوطه می خورد:

- من كه چيزي واسش كم نگذاشتم! اون احمق عوضي چرا به اين فكر نكرد كه فردا با اين بچه ها چيكار مي خواد بكنه، شايدم من بايد بيشتر از اين بهش توجه ميكردم، نــــــــــه!! ديگه بايد چيكار واسش ميكردم كه نكردم، اون يه آشغال پست فطرته! خدايا! مگه من چه گناهي كردم؟ چرا من؟ خدايـــــا! چرا زودتر نفهميدم! اون هرشب به فكر كثافت كاري هاي خودش بود و من هيچي نفهميدم! آره... همش تقصير خودمه! خيلي زودتر از اينا بايد ميفهميدم...

ناگهان با زنگ ساعتي كه صدايش از اتاق خواب مي آمد، بيدار شد... دخترك در بغلش بود و بر روي كاناپه دراز كشيده بود!

-نكنه تمام اين ها رو ديشب خواب ديدم؟ آآآآخ!

به سختي پايش را تكان داد. بدن متورم و كبودش نشان مي داد كه خوابي در كار نبوده است،

-حالا بايد چه كار كنم؟؟ خدايا...

نمي فهميد كه چه ميكند، نمي خواست به اتفاقي كه ديشب افتاده فكر كند، كاش هرگز نرفته بود... كاش شوهرش آنقدر عقل داشت كه چنين كاري نمي كرد، كاش توانايي برگشت به عقب را داشت... كاش؛

صداي زنگ آپارتمان بلند شد.

-خيالاتي شدم، دارم ديوونه ميشم!

صداي زنگ اينبار طولاني تر بود...

به سختي بلند شد، همچنان كه با عجله لباس مناسب به تن ميكرد، از چشمي، نگاهي به بيرون انداخت،...
ارسال در تاريخ سه شنبه 10 فروردین1389 توسط محمدجواد نيرومند
بوي عيدي، بوي توپ
بوي كاغذ رنگي


دلم كلي عيدي مي خواد؛ اميدوارم امسال هم، ما رو جزو "بزرگ"ها به حساب نيارن!
واسه رسيدن لحظه ي سال تحويل ثانيه شماري مي كنم، امسال مي خوام مصمم تر از پارسال "حول حالنا الي احسن الحال" رو بگم.
واسه تموم شدن "سال 88؛ سالي كه از بهارش پيدا نبود"* ديگه صبر ندارم.

بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو
بوي ياس جانمازِ ترمه ي مادر بزرگ


امسال عيد، با همه ي سال ها فرق داشت، لباس عيد خريدنم از روي عادت بود، نه از شوق (حَسن هم همين حس رو داشت)، امسال سال تحويلمون هم با سال هاي ديگه فرق مي كنه، احتمالا واسه سال تحويل بريم حرم.

با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در مي كنم


از تلوزيوني كه ماه هاست از برنامه هاش فقط "فيتيله" رو، اونم وقتايي كه خونه ام و خيلي اتفاقي، ميبينم، صداي "بوي عيدي" "فرهاد" اومد، هرچند طبق روال صدا و سيماي جمهوري اسلامي، فقط يه تيكه ي دو ثانيه اي ازش پخش شد، ولي منو مجبور كرد كه بعد از مدتها هاردم رو بگردم و پيداش كنم و يه دل سير گوشش بدم. از اون قديم نديما كه ميشد برنامه هاشون رو نيگا كني، هميشه از اين دستكاري هاشون تو موسيقي خيلي بدم مي اومد، اعصابم خورد مي شد، بايد حتما ميرفتم و خودم يه دور كامل گوشش ميدادم، تازه اگه مي داشتمش!

شادي ِ شكستن قلك پول
وحشتِ كم شدن سكه ي عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده ي لاي كتاب


چند وقت پيش وقتي باعمو و زن عموم رفته بودم سينما، برگشتن، مي خواستم از ي مغازه ي صنايع دستي، قلك سفالي بخرم، به عشق اينكه يه روزي بشكنمش! نميدونم چرا نخريدم، اگه خريده بودم، الآن مي تونستم بشكنمش!
هنوز سال تحويل نشده، هرچند كه بوي بهار از همين نزديكيا مياد، ولي هنوز "زمستان است".

با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در مي كنم

فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يه خيز بلند از روي بوته هاي نور
برق كفش جفت شده تو گنجه ها


ياد اون روزي افتادم كه نه قاشق ميزد؛ نه چادر سياه سرش بود! اون روز سفيد و صورتي بود!
كفش و شلوار عيدم رو كه پريشب خريدم، ديشب موقع رفتن ِ حرم پوشيدم، ديگه كفشاي جفت شده تو جا كفشي، برام برقي ندارن، ديگه انتظار نميكشم تا موقع سال تحويل لباسهاي نو م رو بپوشم، نمي دونم چه م شده! شايدم هيچيم نيست، بيخودي بزرگش كردم!

با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در مي كنم

عشق يك ستاره ساختن با دو لك
ترس ناتموم گذاشتنِ جريمه هاي عيدِ مدرسه
بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب


هفته ي سوم فروردين، دادگاه ستاره است، از  دوم/سوم دبيرستان ميشناسمش، اميدوارم خيلي براش نَبـُرن!
كلي جريمه ي عيد دانشگاه واسه عيد دارم كه هنوز دستشون نزدم.

با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در مي كنم

بوي باغچه، بوي حوض
عطر خوب نظري
شب جمعه، پي فانوس، توي كوچه گم شدن
توي جوي، لاجوردي، حوس يه آب تني


امروز صبح، يكي به داداشم اس داد كه شيخ مهدي بر اثر سكته قلبي فوت كرد، ولي از اونجايي كه تا چند ساعت بعدش كسي اين خبر رو به بابام نداد، من ديگه پيگيريش نكردم. به نظرم اين خبر 14 روز زود اومده بود!

با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در مي كنم (دوبار)


-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
* تيتر اول نشريه (يادم نيست!) كه ديروز روي دَكه ديده بودم
ارسال در تاريخ شنبه 29 اسفند1388 توسط محمدجواد نيرومند
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت